|
روزها هم مثل همین لحظه هایی که گذشت خواهند گذشت در نهایت چیزی که از خاطرهای قابل لمس باقی خواهد ماند چیزی نیست جز یک مشت عکس lotfan inja donbale ax nabashid این پست ثابت است
لاک تنهايي هايم را دوست دارم خيلي سنگين است شايد نتوانم تا آخر راه شانه به شانه ات بيايم براي اينکه + نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/01 1:35 قبل از ظهر توسط ho3in
تصویری از کودکی تا به امروز در ذهنم است مردی که چند قرن پیش حکم اعدامش صادر شده بود نور اتاق کمتر و کمتر میشد در اتاقی بی پنجره دستان و پاهایش به دیوار بسته بودند ورودی اتاق توسط یک بنا با دیوار بسته میشد و اینگونه بود که حکمش اجرا شد اون زمان سعی کردم واسه چند لحظه خودم رو جاش بزارم چه حس توصیف ناپذیری بود یک مطلب دیگه هست تقریبا دو هفته پیش نوشتم قبل از اینکه برم مسافرت (واسه دل خودم نوشته بودم) در اینجا:روز نوشته های من پستها یکی یکی قسمت کامنتهاشون غیر فعال میشه تا برسه به پست ثابت اول،تا اونموقه خدا کریمه شاید فعال بمونه و یا شاید غیر فعال بشه مرسی از همه کسانی که سر میزنن + نوشته شده در دوشنبه 1390/08/30 6:16 بعد از ظهر توسط ho3in
تو اون تو داری یخ میزنی و من این بیرون دارم آتیش میگیرم یه پتو دستمه اما کسی نیست که خاموشم کنه بزرگان درست گفتند که: "خاطره ی یک هفته بارندگی را یک روز آفتابی از بین خواهد برد" ادامه ی مطلب مربوط به چیز دیگست + نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26 1:55 قبل از ظهر توسط ho3in
از دوست داشتن حرف زدن از بی نهایت از شعر و گل همیشه می توان دید... بی نهایتی که نهایتش در چهره ها میرقصد! پ.ن:هوا بارانیست اما بارانی در کار نیست!
امروز 7/26 کودکی بدنیا آمد
همه خوشحال هستند
چیزهای زیادی تغییر کرده فکر اینکه آینده چه می شود؟
مهم نیست
چون همه او نیستند سالهاست
سالهایی که دیگر چیزی تغییر
نمی کند
به جز بی خوابیهای من
که بیشتر و بیشتر میشود پ.ن:همه میخوان صد سال عمر کنی! واقعا که 100 عدد رندیه پ.ن:یاد کتاب صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز افتادم اگه میخواهید بدونید وقتی بدنیا اومدید ماه چطوری بود؟؟؟؟ تاریخ تولدتون به میلادی باشه تولد من به میلادی 18/10/1990
هنوز می توانی لبخند بزنی از ته دل خوش به حالت! حالم را نمیدانی ته دلت چیزی نیست،میدانم خالی از همه چیزهای نداشته
ات برای همین است که میگویم خوش به حالت! می اندیشم به آرزوهایم آرزوهایی که سالهاست با تو قسمت میکردم
در حیاط خلوت خانه به دنبال هم خلوتی میگشتم چه خوب به من کام میدادی! طوری که هیچکس دیگر نتوانسته بود! مثل تو کام دهد و در آخر میبوسمت و میذارمت کنار! پی نوشت:این روزها تو همه کسم شدی
چه
خوش خیالم آیا
میبینی؟ با
خیال تو در انتظارم همچنان برای
دیدنت هنوز هم بیقرارم آه
ه نفس
حبس شده را میدهم بیرون درد
دارد نمیدانم درد چیست نمیدانم،آیا
هنوز هم احساسی هست؟ بگذریم
از این خیال تو فقط
من چه خوش خیالم ماندم تا کی باید تظاهر کرد؟؟؟ شاید
امشب تظاهر کردن ها به پایان رسیده،گفتم شاید.....
در میان دود ناشی از... نه،این تو نیستی کسی از میان سایه ها و من در جواب چرا مگر من کیستم؟ تو آنچه میباید نیستی هرگز به جای خود نزیستی بیگانه ای بودی در شهر بیگانه ها و همیشه یک بیگانه زیستی و من هم با لبخندی برای رد گم کردن میدانی که؟ گفتم:نه من در دنیای خود خوبم گفت:بگذار مثل همیشه همه اینگونه بیاندیشند ولی من و تو که میدانیم تو سالهاست در میان سایه ها می زیستی یک شبی مجنون نمازش را شکست
|